غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
218
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
خواجه بوى نتوانست رسيد لاجرم ايلچيان با امثله واجب الاذعان بهر طرف روان ساخت كه هرجا نارى طغاى را يابند بند كرده بپاى تخت رسانند و آن بدبخت بحدود رى در كوه رود فرود آمده يكى از نوكران را جهة آوردن طعام بيورت حاجى آتيماس ايغور كه در آن حدود بود فرستاد و حاجى آتيماس كيفيت واقعه را دانسته باجمعى سوار شد و او را گرفته و دست و گردن بسته بسلطانيه برد و بعد از آن سلطان حشمت آئين كسان بقزوين فرستاد تا تاشتيمور را نيز بدار الملك رسانيدند و در روز غرهء شوال سنهء سبع و عشرين و سبعمائه كه عيد فطر مسلمانان بود آن دو مسلمان قربان شدند و در سنهء ثلثين و سبعمائه امير شيخ على بعمارت خراسان و خواجه علاء الدين محمد بوزارت آن مملكت جنتنشان متعين گشتند و بعد از وصول جراحات جارحات ظلم و بيداد نارى طغاى را بمراهم مراحم مندمل گردانيدند و باندك زمانى بار ديگر آن بلده را بسرحد معمورى و آبادانى رسانيدند و در سنهء اربع و ثلثين و سبعمائه امير محمود شاه اينجو كه سالها در ملازمت سلطان بسر برده بغايت مقرب و گستاخ بود و در فارس حكومت مىنمود از آن منصب معزول شده منشور ايالت آن ولايت باسم امير مسافر ايناق در قلم آمد و چون امير محمود شاه در شيراز و توابع آنمقدار اسباب و املاك داشت كه هرسال صد تومان حاصل آن بود از عزل خويش بغايت محزون گشته امير محمود ايسن قتلق و امير سلطان شاه بن نيكروز و امير محمد بيك و امير محمد پيل تن را كه از جانب مسافر ايناق نقار تمام در خاطر داشتند با خود متفق ساخت و با جمعى كثير سوار شده بيك ناگاه بدر خانه مسافر شتافت و مسافر گرداب بلا را به خود محيط ديده بهر حيله كه توانست گريخته خود را به خانه سلطان رسانيد و امرا تا درگاه پادشاه رفته تيرى چند بدر و ديوار زدند و مسافر را طلبيدند و حال بر سلطان تنگ شده نزديك بدان رسيد كه مسافر را بدشمنان سپارد در آن اثنا امير سيورغان بن امير چوپان و خواجه لؤلؤ با غلبه تمام بمدد سلطان عالى مقام آمدند و امرا و اعيان عنان مراجعت انعطاف داده پادشاه يكيك ايشان را بگرفت و حكم قتل فرمود اما خواجه غياث الدين محمد خون آنجماعت را درخواست كرد و امير محمود و ايسن قتلغ را بخراسان پيش امير على قوشچى فرستاد تا مقيد نگاهدارد و سلطان شاه بن نيكروز در قلعه سيرجان محبوس شد و محمد پيل تن در بم و محمد قوشچى در نطنز و محمود شاه اينجو در تبرك اصفهان و مسعود شاه بن محمود شاه را بروم پيش امير شيخ حسن فرستادند و تمامى اين طايفه در مواضع مذكوره بودند تا وقتى كه سلطان ابو سعيد درگذشت مكر محمود شاه كه همدران اوان جريمه او بعفو اغماض مقابل گشت . ذكر وفات پادشاه صاحب تائيد سلطان ابو سعيد در تابستان سنه ست و ثلثين و سبعمائه كه از غايت حرارت هوا جوشن در تن مبارزان صف شكن سيمابسان در اضطراب و ذوبان بود سلطان ابو سعيد بهادر خان خبر توجه سپاه دشت قبچاق استماع نموده بحدود اران نهضت فرمود و در آن سفر مزاج پادشاه بحر و بر از نهج